زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 23 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 27 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... رادین پسری در شش ماهگی ...

1391/2/14 18:08
نویسنده : مامان رادين
746 بازدید
اشتراک گذاری
  • رادین پسری در شش ماهگی

رادین پسری ،شما کلی خصوصیات خوب داری و چند تایی هم خصوصیات بد یه عالمه شیرین کاری که قند تو دل مامان بابا از دیدنشون اب میشه ... ...

اول از خوباش برات می گم :

  •      شما پسر خیلی باهوشی هستی  چون به اعداد خیلی علاقه داری و با شنیدن عدد 5 از خودت واکنش نشون می دی و می خندی.

وقتی واست این شعر و می خونم و با دستات بازی می کنم کلی ذوق می کنی :

" این دست مشت ************** اون دست مشت *********** هر دست دارد پنج انگشت *********** با هم می شه ده انگشت "

حالا رادین چند انگشت داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و بعد انگشتهاتو یکی یکی واست می شمرم و شما هم می خندی........

یا وقتی فلش کارتهای حیوان ها رو نشونت می دم و برای شناسوندنشون به شما صداهاشون رو تقلید می کنم ، کلی می خندی و یادت می مونه که صداها واسه چه حیوونیه و این طرفند خوبی واسه آروم کردن گریه ها و بد اخلاقی های شما ست وقتی که میگم :"رادین

جون ، صدای آقا گربه چیه؟ "و خودم اون صدا رو تقلید میکردم و با خندیدنت همه چی تموم میشد و دیگه از گریه خبری نبود .

عاشق شعر "حسنی" هستی و هر دفعه که تو موبایل من یا بابا می بینی همچین با دقت نگاه می کنی که انگار اولین بارته و انگار هر بار دنبال کشف موضوعی تازه هستی...

  •      هنوز هم با گذشت شش ماه با صدای دلنشین قران به خواب می ری و با شنیدنش آرامش می گیری

 

  •      انعطاف بدنیت خیلی زیاد شده و هر چی بزرگتر میشی پاهات به لبت نزدیک تر میشه...

 

  •     دیگه به راحتی و بدون کمک میشنی...

 

  •    عاشق آب بازی و حموم رفتنی و هر وقت می بینی یکیمون میره حموم برای اومدن تو حموم بی قرار میشی...

 

شکلکهای جالب و متنوع آروین

 

 

 

حالا می خوام از خصوصیات بدت بنویسم :

  • یکیش اینه که خیلی ترسویی و از صداهای ناگهانی و بلند به شدت ناراحت می شی ...

مثل صدای موتور که وقتی خوابی از خواب می پری و وقتی بیداری ، می ترسی...

از صدای موسیقی های با ریتم تند به گریه میوفتی و ازشون  بیزاری ...

 از جارو برقی و جارو شارژی که به شدت می ترسیدی و با روشن کردنشون چنان گریه میکنی که بیا و ببین...

 

  • از گرفتن بادکنک یا دست کشیدن به روش و اون صدایی که تولید میکنه و دست زدن به پلاستیک ، چندشت میشه و وقتی میگیری تو دستت قیافت خیلی تماشایی می شه ...

 

  • یکی دیگه از اخلاقهای بدت اینه که اصلا معاشرتی نیستی و روی خوش به کسی نشون نمیدی ، مردم خودشونو می کشن برات اما دریغ از کوچکترین لبخند .البته این اخلاقت به بابا محسن رفته و اگه این اخلاق رو تو بزرگسالیت داشته باشی واسه هممون خوبه...

  

  •  اگرچه عاشق آب بازی هستی ، اما از ریخته شدن آب رو سرت متنفری و از  موقع شستن سرت تا تموم شدنش جیگر ما رو در میاری... 

 

 شکلکهای جالب و متنوع آروین

 

  • از باد به شدت بدت میاد و با خوردن باد به صورتت انگار داری خفه میشی...

 

 

حالا یه خرده از شیرین کاریهات بگم:

  •       عاشق این هستی که من یا بابا محسن ببوسیمت و وقتی ما میبوسیمت برای مدت طولانی صورتت رو تو همون حالت و مثل آدمهای خود شیفته نگه می داری تا ما به کارمون ادامه بدیم . کم هم نمیاری و اینقدر به همون حالت میمونی تا آخر از خندیدن ما متعجب میشی و  یه تکونی میخوری...

 

  •       از اواخر دو ماهگیت هر وقت از خواب بیدار میشدی اولین کارت نگاه کردن دقیق به انگشتات بود و این کارت برای ما جالب بود و هر وقت این کار رو انجام میدادی بهت میگفتم :"پسرم خوب دقت کن مبادا انگشتهات کم بشن".از اواسط اردیبهشت که دیگه جورابهاتو در آوردم و دیدن انگشتهای پاهات برات شگفت انگیز شده بود و فهمیده بودی یه سری انگشت هم تو پاهات داری از اون موقع دیگه نگران انگشتهای پاهات شدی و  بعد از بیدار شدن از خواب به اونها توجه می کردی .

 

  •    عاشق تاب خوردن موهای من در حین شیر خوردن بودی و وقتی موهامو واسه قلقلک دادنت رو صورتت میکشیدم هر چی شیر تو دهنت داشتی از گوشه لبت بیرون میریخت ف اینکارو وقتی نازتم میدادم موقع شیر خوردن انجام میدادی...

 

  •      بهت یاد دادم که وقتی میگم "رادین بخندیم" با من بلند بخندی ...

 

  •     علاقه زیادی به آویز تو گردن من داری و گوشواره تو گوش مادر روحی داری . وقتی که بغل من هستی مدام با اون بازی میکنی و وقتی بغل مادر روحی هستی مدام کردن مادر روحی رو میچرخونی تا گوشوارشو تو دستت بگیری ، البته اوایل ما همش نگران پاره شدن گوش یا شکستن گردن مادر روحی و پاره شدن آویز من بودیم ، ماشالا زورت هم زیاده ...

 

  •      من و بابا یه وقتهایی دستهامونو روی لبمون میزلشتیم تا از ارتعاش صدامون شما بخندی اما وقتی این کارو واسه شما می کردیم ، فکر می کردی باید هم ما دستمونو روی لبت حرکت بدیم و هم صدارو ما در بیاریم ، البته یکم که گذشت ما دستمونو روی لبت تکون میدادیم اما خودت صداشو در میاوردی ...

 

  •       "سر سری کردن" رو خوب بلدی و تا مادر روحی میگه "سرسری"  سرت رو تکون میدی ، اینقدر که گاهی تعادلت رو هم از دست میدی.سرسری رو برای  بابا محسن با گفتن "چپ راست چپ راست" بابایی انجام میدی

 

  •    یاد گرفتی واسه دیدن چیزهایی که خوب نمی بینیشون یا مانعی واسه دیدنشون سر راهته سرک بکشی ...

اولین بار این کار رو وقتی انحام دادی که داشتیم ازمهمونی بر می گشتیم و سر راه  به خونه بابا حبیب رفتیم که بریم دنبال بابایی که اونجا بود .

اون روز مامان حاشی خونه نبود و فقط عمو مجتبی و بابا حبیب خونه بودن .عمو واسه پذیرایی برامون کیک یزدی و میوه آورد  و به خاطر اینکه شما نبینی تا هوس کنی جلوت بالش گذاشت و چون شما خیلی شکمو تشریف داری از تو بغل بابا حبیب گردن کشیدی تا پشت بالش رو ببینی و این حسابی باعث خنده همگی ما شد...

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)